مدتی است به کسی نامه ای ننوشته ام. اصلن چیزی ننوشته ام... هر وقت کرخت میشوی می دانی که اگر بتوانی لمس بودنت را ادامه دهی یا نه اینکه ادامه یابد این حالت، به آن چیزی می رسی که سالها در انتظارش بوده ای... برای باد خواندن و برای او درد دل کردن و بر خطوط نامرئی اش نوشتن، بسیار لذت بخش بود برای همین چیزی ننوشتم که غیر از خود و باد کسی بتواند آنرا بخواند...
وراجی نکنم... امشب ایمیلی دریافت کردم که مجبور شدم نامه زیر را بنویسم. تنها اسم مخاطب را عوض کرده ام ، گفتم این را به جای نوشته به شما هم قالب کنم... به هرحال..
........ سلام
ساده می خواهم چند چیز را برایت بگویم... اصلن هم دوست ندارم به هیچ حسابی بگذاری !نوشته بودی گویا من از دست تو عصبانی هستم!... من عصبانی نیستم، یعنی آدم عصبانی نیستم. بعضی وقتها دوست دارم به زمین و زمان فحش بدم ، ولی ربطی به بد خلقی من ندارد...
......... عزیز! اگر می بینی من در این مدت با تو راحت هستم ، دلایلش ساده است. مگر اینکه نخواهی ببینی یا احساس کنی!... ساده است کسی از دلتنگی هاش برای کسی بگوید که احساس می کند، می تواند دوستش داشته باشد و یا اینگونه امر بر او مشتبه شده باشد که گویا مامنی برای پنهان شدن یافته است... هر چند این دوست داشتن هنوز نه سر داشته باشد نه ته... و یا هزاران فرسنگ از حقیقت به دور بوده باشد... آدمی موجود عجیب غریبی است، به سادگی نمیتوان برایش قانونی همه گیر صادر کرد و همه را به چوبی راند. به تعداد تمام آدمها خصلت وجود دارد و هرکدام دنیایی دارند با دیگری متفاوت. از ایمیل ات خونم به جوش آمده... احساس میکنم دارم خفه می شوم... وقتی خواندم اش یاد بابا و مامانم افتادم که دارند نصیحتم می کنند... شاید تقصیر از من بوده که ساده ضعف هایم را برایت گفتم ؟!.. "آری تقصیر از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم" ... شاید من هرگز نمی توانم کسی را بیابم که اندکی به این دنیای وهم آلود و تاریک من نزدیک باشد؟! وقتی مدام نصیحتم می کنند انگار رگهایم را دانه دانه از وجودم بیرون می کشند و به دستگاه نخ ریسی می بندند... همه ی آدمک های بیچاره یی مثل من که گمان می کنند همه چیز را با آن مغز نفهم اشان می فهمند، همیشه سوراخهایی درذهن و روانشان وجود دارد که به سختی می توانند آنها را پر کنند... و این دردی است که باید تا روز مرگ با تن بی رمق خویش خرکش کنند.
حقیقت این است من احمق هنوز مایوس نشده ام، از اینکه در این زمین لعنتی هنور آدمی را می توان پیدا کرد که نیاز نباشد برایش از همه وجود زخمی و سوراخ سوراخ ات گفت؛ یا حال به جهنم، گفت و بی آنکه پسوند یا پیشوندی به اسم نامبارک ات نچسپد!؟ در تعجبم چه زمان این امید نامیمون و نحس مرا رها خواهد کرد؟!
آری گناه از من است... تو می دانی من از چه چیز زجر می کشم؟ نه.. نمی دانی!!
تو خیال می کنی همه ی آدمها اگر خواب و خوراک داشته باشند و یا آدمی را پیدا کنند و با هم درسوراخی بخزند و گه گاهی هم با هم درد دل کنند، کافی است؟!...نه!! ... آدمی تنها رها شده است... همه تنهاییم...در رختخواب هایمان وقتی به بغل دستی امان نگاه می کنیم داریم از تنهایی می میریم... تنها بویی بیگانه، را به تنمان افزوده ایم و بس... که گاهن برای نشنیدن اش از خدا می خواهیم زود خوابمان بگیرد...
آدم ذاتن تنهاست و من هنوز این را نمی توانم باور کنم... هنوز به دنبال همجنس ام... کسی که نیاز نباشد برایش توضیح دهی که هرگز حتی برای یک بارهم، مرا با کسی قیاس نکند...
این را قبول دارم ، آری شرایطی که در آنم شرایط بسیار بدی است... ولی در این شرایط سخت اگر آدمی را پیدا می کردم که به محض دیدنش، فکر فرار از او بسر نزند، مشکل من حل میشد... همه برایم بیگانه اند...سالهاست احساس می کنم من همان کاراکتر بیگانه کتاب "کامو" ام... سالهاست خیال می کنم در قصه آدمی دیگر زندگی می کنم... هرگز نصیحتم نکن زئوس! هرگز!
همیشه نظرم راجع به آدمهایی که در زندگی برای زنده ماندن اشان حاضر به انجام هر کاری هستند، یعنی تنشان، ذهنشان و وجودشان را می بخشند این بوده است، که آنها تنها یک مشت پیچ و مهره اند که بعد از به هم پیچیدن و درهم فرو رفتن اشان، آدمکی دیگر پس میدهند تا ثابت کرده باشند هنوز آدمند که به واقع هرگز نیستند...
آیا مرگ آنقدر هولناک است؟! شاید کسی" اپیکور" را نخوانده باشد، ولی او 3 سده قبل از سقوط مسیح بر زمین فهمید که از مرگ هراسی نیست تا به همه نعمتی ابدی بخشیده باشد. و یا به قول "هدایت" تنها اندوخته ی آدمی مرگ است که تا هر وقت به بن بست رسید آنرا رو کند... هرگز برای زیستن حاضر نیستم تحقیر شوم... هرگز!...
بی خیال انگار من و تو هم هزار سال فاصله داریم...
بدرود
5 نوامبر 2009
نروژ

داستان سارق مادرزاد را از وودی آلن بشنوید... روی اسم داستان کلیک کنید.
این هم هدیه ی من به شما ... بر می گردم اگر این مرد لعنتی از کما در بیاید...
مخلص شما
کامیار

سلام حجم سفید!
26 آگوست 2009 ساعت 2 بامداد
نمی دانم ... آیا واقعن او بود که بیدارم کرد؟... آری درست بعد از کابوس آمد... کابوسی که 15 روز است رهایم نمی کند، نمام ثانیه های بیداری ام را دارد همین طور می بلعد، سالهای بی پایان هر خوابم را تسخیر کرده است...
آری او بود... پسرک کم سن و سال افغانی بود که در اتاقم را می کوبید... صورتم خیس عرق بود... دستهایم می لرزیدند... طناب لعنتی که هر شب به گردنم می اندازند... تا جایی که یادم است من کسی را نکشته ام... فریاد می زنم «من کسی را نکشته ام»...
در را باز می کنم... هراسان است، انقدر که هیچ عکس العملی نسبت به صورت عرق کرده ی من و دستان لرزانم نشان نمی دهد... وحشت در چشمانش انبار شده ...
« آقا کامیار حالم بد است ،می توانم داخل شوم»... در نیمه باز را باز می کنم « بفرما»... شاید قربانی تازه است؟!... « شاید همان مرد میانسال هم وطن اش از او خواسته شبی را با او بگذراند؟!»... این اولین چیزی است که از ذهنم خطور می کند... لامپ اتاق را روشن می کند و روی صندلی کنار تخت می نشیند... دستهایش می لرزند... « آقا کامیار مشروب نداری؟، خالم خیلی بد است»... « نه دیشب تمام شد»...دو دقیقه بی صدا همانطور می نشیند... چیزی می خواهد بگوید ولی هرگز نگفت... به دوروبرش نگاهی می اندازد و می گوید: « می توانم این کتاب را با خودم ببرم، امشب خوابم نمی آید».. « بردار»
کتاب را برداشت و رفت و هرگز...
یک ساعت بعد...
به این سرو صداها عادت کرده ام... اصلن اهمیتی برایم ندارد... اکثر مواقع همین است... فوش های عربی... خواهر و مادر کردنهای فارسی... فاکیدن های بی امان... اهمیت نمی دهم ... اینبار هم لابد یکی از همین هاست دیگر...
چیزی جلوی پنحره ام سقوط می کند و خرد می شود... یا تلویزیون است یا یخچال... تنها چیزهایی هستند که در این اتاقهای کوچک می توان پیدا کرد و اگر از این ارتفاع 6 متری سقوط کنند صدای خرد شدنشان اینگونه باشد... اهمیتی ندارد...
یک ساعت بعد...
همهمه ها تبدیل به سروصداهای مهیب و جیغ کشیدنهای ممتد می شوند... به مرگ همه ی این بخت برگشته ها راضی ام، مگر بیشتر از این می تواند باشد؟... در اتاقم با ضرباتی محکم کوبیده می شود... بلند می شوم در را باز می کنم... همان دختر صربستانی اتاق 108 است... گریان خود را در آغوشم می اندازد... «چی شده؟»... « پسرک افغانی »... « خب » ... « خودکشی کرده» ...
آرام از پله ها بالا می روم ... راهروی طبقه بالا مملو از این آوارگان رنگ پریده است... بعضی گریان ، بعضی مبهوت... کنارشان می زنم ... در اتاقش را شکسته اند... وارد اتاق کوچکش می شوم... کف اتاق افتاده است... پاهایش می لرزند... سه نفر کنارش نشسته اند و با صدای بلند چیزهایی می گویند... بوقی ممتد می شنوم و دیگر هیچ... شیشه ای شکسته در گردنش، قیقن زیر گوش چپش فرو رفته... دارد جان می کند... پاها و دستانش را می گیرند... هم وطن میانسال اش شیشه را بیرون می کشد... فواره خون...
کتاب زیر تخت افتاده است... غرق در خون...
حجم سفید! فکر می کنم بمیرد نه؟! تو چه اینگونه فکر نمی نکی؟!
نروژ
26 آگوست 2009


