مامان محکم دست چپم رو با ست راستش گرفته بود و دنبال خودش می کشید... منم دست چپ خرس تپلی قهوه ایم رو گرفته بودم و دنبال خودم می کشیدم... بعضی وقتها پای راستش روی زمین کشیده می شد و صداش درمی اومد و من دستم رو کمی بالاتر می گرفتم...
اون روز پیاده رو خیلی شلوغ بود... یک بار خرس بیچاره بین پاهای دراز یک مرد گیر کرد و من داد زدم « مامان!!».