تبليغاتX
نامه هایی به حجم سفید

مامان محکم دست چپم رو با ست راستش گرفته بود و دنبال خودش می کشید... منم دست چپ خرس تپلی قهوه ایم رو گرفته بودم و دنبال خودم می کشیدم... بعضی وقتها پای راستش روی زمین کشیده می شد و صداش درمی اومد و من دستم رو کمی بالاتر می گرفتم...

اون روز پیاده رو خیلی شلوغ بود... یک بار خرس بیچاره بین پاهای دراز یک مرد گیر کرد و من داد زدم « مامان!!».


ادامه در وبلاگ جدید

http://hajmesefid.wordpress.com

+ نوشته شده در  17 Nov 2009ساعت 10:3  توسط کامیار احمدی  | 

در وبلاگ جدید قرار دارد :

http://hajmesefid.wordpress.com

+ نوشته شده در  12 Nov 2009ساعت 5:42  توسط کامیار احمدی  | 

این وبلاگ به آدرس زیر انتقال یافته است:


http://hajmesefid.wordpress.com


با تشکر

کامیار احمدی

+ نوشته شده در  10 Nov 2009ساعت 23:1  توسط کامیار احمدی  |